دسته‌بندی‌ها

  • منتشر شده در پنجشنبه ۱۳۹۹/۱۰/۱۸
ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی

ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی

گنجور » حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۷

شاعر جان نوشته:

ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی بیخبر به کسی می گویند که به اخبار سراسری دنیا گوش نمی دهد و درباره جامعه خبری ندارد. یعنی آدم سیاسی نیست. سرش به کار خودش هست.

تا راهرو نباشی کی راهبر شوی منظور از راهرو اینجا صفت فاعلی برای فرد نیست. بلکه مکانی است. یعنی تا راهرو و سرسرا نباشد چطوری می خواهی به داخل بیایی. از پنجره و دیوار نباید بیایی از راهرو باید داخل بیایی . راهبر یعنی راه پیدا کردن. پس این مصرع این طور معنی می شود که تا در خانه راهرو نباشد نمی توانی به داخل آن راه پیدا کنی. عموم حافظ شناسان این مصرع را اشتباه معنی کرده اند.

در مکتب حقایق و پیش ادیب عشق هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی در برخی نسخ بین حقایق و پیش حرف واو قرار داده اند که درست است. مصرع اول سوالی است. یعنی با لحن سوالی و تعجب از فرد سوال میکند که تو در جای مهمی هستی و پیش آدم مهمی هستی؟ حالا مصرع بعدی جواب آن سوال و تعجب است. دربرخی نسخ بجای پدر از کلمه بدر به معنی بیرون شدن استفاده شده است که معنی صحیحی نیست. یعنی باید از محضر ادیب عشق بیرون بیاید که خب غلط است.

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی در آن زمان علم شیمی کیمیاگری بوده است یعنی مس را تبدیل به زر و طلا کنند. برای این کار دنبال ماده ای بنام مس وجود بودند و آن را با آب چشمه سرشت شستشو می دادند اگر آن فردی که این کار را انجام می دهد ماهرباشد ماده ای بدست می آید که بر روی هر مسی بریزنذ طلا می شود که به آن کیمیا می گفتند. این افراد مردان راه چشمه می گفتند. حافظ در این بیت مقصودش کیماگری نیست بلکه می گوید بیا بخاطر طلا بدست آوردن از ماده مس وجود دست بردار. نرو مس وجود را با آب چشمه بشور. با این کار کیمیا بدست نمی آوری اما کیمیای عشق را بدست می آوری. “زر” در مصرع دوم طلا نیست. انسان خاصی است. معشوق است که زری نام دارد. “شوی” آخر مصرع ایهام دارد. هم فعل است و هم شوی به معنی شوهر است. یعنی با ریختن کیمیای عشق روی زری او شوهر می خواهذ.

یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی در مصرع اول درباره دریاچه بختگان است که دخترکان زیبا در آن شنا می کردند. حافظ از فرط شوق می گوید یک لحظه بیا غریق نجات این دریا بشو. بعد قسم می خوره که به خدا شو نیست. شو یعنی الکی نیست. گمان اسم زیباترین دختری است که در ساحل دریا شنا میکنه. حافظ می گوید بیا یک لحظه غریق نجات این دریا بشو اما سعی کن آن دختری که اسمش گمان هست را با خودت نبری. در مصرع بعد هست که اگر می خواهی آن دختر زیبا را باخودت ببری نباید به آب هفت دریا یک موی آن تر بشه.

بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی دراین بیت احوال غریق نجاتی هست که به بهانه نجات دادن “گمان” به سمت او رفته و می گیود نباید هیچ رفتار مشکوکی انجام بدی که بفهمد. حتی اگر آنقدر از فرط عشق صورت زیر و زبر شود و سرخ و سفید بشوی یا در دلت زبری ایجاد شود. باید خودت را کنترل کنی.

گر در سرت هوای وصال است حافظا باید که خاک درگه اهل هنر شوی دراینجا حافظ خیلی زرنگ و رند هست. حافظ می داند که غریق نجات مدعی و رقیب هست. مدعی در نهایت نزد معشوق سوتی می دهد. بنابراین وقتی نجات غریق معشوق را به ساحل می رساند او میدود و به او نفس مصنوعی می دهد و این حالتی که فرد خم می شود برای معشوق تا به او نفس بدهد حافظ این را به سجده کردن تعبیرکرده است و معشوق(گمان) را اهل هنر می داند. و لب معشوق را حاک تفسیر کرده است. یعنی حافظ میکوید به خاک باید سجده کرد.

????☹

ganjoor.net

ganjoor.net .

ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی

 

 

نظر خود را بنویسید

آخرین مطالب

مطالب تصادفی