دسته‌بندی‌ها

  • منتشر شده در جمعه ۱۳۹۹/۱۰/۱۹
چیزی که من اندر نیابم از کیست

چیزی که من اندر نیابم از کیست

محمد بن وصیف سجزی

محمد بن وصیف سگزی(سیستانی) نامه‌نگار (دبیر رسایل) یعقوب لیث صفاری بود. گروهی سرایش نخستین شعر فارسی را از او می‌دانند.[۱]

بر پایه کتاب تاریخ سیستان، وی نخستین کسی بود که به زبان فارسی، شعر عروضی گفت. پس از آن‌که یعقوب لیث صفاری، در سال ۲۵۱ هجری قمری، خوارج را شکست داد، شاعران به رسم زمانه شعر به عربی در ستایش او سرودند. یعقوب گفت: «چیزی که من اندر نیابم، چرا باید گفت». در این هنگام، محمد بن وصیف او را به زبان فارسی ستایش کرد.[۲][۳]

گفته می‌شود که این شعر، نخستین شعر فارسی است که منسوب به اوست:

ب|ای امیری که امیران جهان خاصه و عام بنده و چاکر و مولای و سگ بند وغلام

ازلی خطی در لوح که ملکی بدهید به ابی یوسف یعقوب بن اللیث همام{{{2}}} به لتام آمد رتبیل ولتی خورد به لنگ لتره شد لشکر رتبیل و هبا گشت کنام{{{2}}} لمن الملک بخواندی تو امیرا به یقین با قلیل‌الفیه کن زاد در آن لشکر کام{{{2}}} عمر عمار ترا خواست و زوگشت بری تیغ تو کرد میانجی به میان دد و دام{{{2}}} عمر او نزد تو آمد که تو چون نوح بزی در آکار تن او سر او باب طعام{{{2}}}

 

منابع[ویرایش]

fa.wikipedia.org

fa.wikipedia.org .

چیزی را که من اندر نیابم چرا باید گفت؟

چیزی که من اندر نیابم از کیست

این سخن یک رویگرزاده است که در سیستان به دنیا آمد و با سه برادرش شغل پدر را ادامه دادند.

یعقوب به خاطر علاقه زیادی که به ایران داشت دست از مسگری کشید و به «عیاران» پیوست.

«عیاران» ورزشکاران و زورخانه بروهایی بودند که قافله‌ها را همراهی می‌کردند تا راهزنان آنها را غارت نکنند و وقتیکه به مقصد می‌رسیدند مزدشان را می‌گرفتند و می‌‌رفتند.

یعقوب از اینکه باید در ایران عربی صحبت کنند و به خلیفه باج بدهند رنج می‌برد و نمی‌توانست باور کند که حاصل زحمات او و سایر هم‌وطنانش را به کشور دیگری بفرستند.

یعقوب برعلیه خلیفه عباسی قیام کرد و شهرهای زیادی را گرفت و تا خراسان پیش رفت. پس از گرفتن چند شهر دیگر، زمانی که به اهواز رسید خلیفه معتمد و مردم بغداد از لشکرکشی یعقوب به آن ناحیه وحشت کردند. یعقوب در این اندیشه بود که بساط خلافت عباسی را برچیند و چون می‌دانست استقلال سیاسی بدون استقلال فرهنگی امکان ندارد به سربازان و اطرافیانش دستور داده بود پارسی صحبت کنند.

زمانی که یعقوب در جندی‌شاپور مشغول تهیه سپاه بود تا بسوی عراق روانه شود دچار درد قولنج شد. خلیفه فرستاده‌ای نزد وی فرستاد تا او را تشویق کند به خراسان و فارس باز گردد. زمانیکه یعقوب این را شنید چون در بستر بیماری بود دستور داد کمی نان خشک و تره و پیاز در طبقی چوبی بگذارند و پیش آورند. رو به فرستاده‌ی خلیفه کرد و گفت: به خلیفه بگو تا تو و خاندانت را برنیاندازم از پای نخواهم نشست. من رویگر زاده‌ام خوراک من نان و پیازه و تره است و شهرهایی که گرفتم به نیروی بازو و شمشیرم بوده و از کسی به من ارث نرسیده. اگر من از این درد مردم خیال شما از سوی من آسوده خواهد شد ولی اگر زنده ماندم با شما می‌جنگم. اگر شکست خوردم به سیستان باز می‌گردم و به این نان خشک و پیاز قناعت می‌کنم.

اجل مهلت نداد که یعقوب لیث زنده بماند و به وعده‌اش عمل کند. در تاریخ بیستم شوال 265 هجری در جندی‌شاپور درگذشت و در همان جا به خاک سپرده شد.

یعقوب شعرا را تشویق به سرودن شعر فارسی می‌کرد. گویند روزی شاعری شعری که به زبان تازی در مدح او سروده بود خواند. یعقوب لیث گفت: چیزی را که من اندر نیابم چرا باید گفت؟

amordadnews.com

amordadnews.com .

چیزی که من اندر نیابم از کیست

 

 

نظر خود را بنویسید

آخرین مطالب

مطالب تصادفی